این هفته خوشاخلاق نبودم. آستانهٔ تحملم اومده پایین. نزدیک ولتاژ شکستم. همکارام میگن اگر از دانشآموزان کسی قصد کادو گرفتن برات بهمناسبت روز معلم رو هم داشت منصرفشون کردی. دانشآموزان مدرسهٔ شمارهٔ ۳، شنبهٔ هفتهٔ گذشته امتحان ادبیات داشتن و بهشکل گستردهای تقلب کرده بودن. برگههاشونو با دقت تمام تصحیح کردم و بالای برگههاشون نوشتم کی از روی کی نوشته. بعد به مدرسه گزارش تقلباشونو دادم و گفتم حقشون صفره، ولی ۱۰ میدم که ادب بشن. ۱۰ دادم. مدرسه حمایتم کرد. از عملکرد مراقبهای امتحان هم گله کردم که عین مترسک نشینن سر جلسه و نگن آزادید که هر کاری بکنید. من برای طراحی اون سؤالا وقت گذاشتم و زحمت کشیدم. امروز اولیا اومده بودن برای اعتراض. دونهدونه تقلباشونو اثبات کردم و متنبه شدن و عذرخواهی کردن. مدرسه همچنان پشتم بود. اکثر بچههای مدرسهٔ شمارهٔ ۲ برگهشونو خالی داده بودن. درس نمیخونن. به مدیرشون گفتم حقشون صفر بود ولی ۹ دادم. تقریباً نصف کلاسو انداختم. به تکتکشون گفتم جلسهٔ بعد یا با والدین میایید یا حق حضور در کلاسمو ندارید. جلسهٔ بعدشون فرداست. کاش اولیاشون نیاد و راهشون ندم به کلاس. روزی که خودم مراقب امتحانشون بودم از مشت یکی از بچهها کاغذ تقلب رو گرفتم و ضمیمهٔ ورقهش کردم. به معلمشون گفتم قصد تقلب داشت. دو جلسهست که با اون یکی کلاسِ همین مدرسه دعوام میشه و کلاسشونو نصفه میذارم میام بیرون. فردا هم باهاشون کلاس دارم. تصمیم دارم به بهانهٔ اینکه میخوام برای جشنوارهٔ نوآوری در تدریس فیلم بگیرم نرم سر کلاسشون. در وصفشون همین بس که بهجز دو سه نفر، بقیه هیچی بلد نیستن و تصمیم هم ندارن یاد بگیرن. بود و نبود معلم سر کلاس براشون فرقی نمیکنه. حین تدریس، یکی موی اونیکی رو می
برچسب:
نویسنده: مهسا حبیبی
تاريخ: چهارشنبه
19 ارديبهشت
1403 ساعت: 22:03